| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
زندگی و اکلیل . .. بستنی و پول
به خاله ام میگم چند تا دلیلت رو برای ازدواج با عمو کاظم در اون سن کم برام بشمر . . . میگه به دو دلیل بسیار مهم ! اول اینکه آرزوم بود از خواب که پا می شم پشت چشم هام رو اکلیل بزنم و دوم اینکه با دوست پسرم برم یه کافی شاپ بستنی بخورم . . .از خنده ریسه می رم و میگم سر صبحی پشت چشمات برق بزنه چه حالی بهت دست میداد؟ میگه نخند ! خوب جوون بودم و آرایش اون زمانا اینجوری بود و مامانی و باباییت اجازه نمی دادن !!میگم واسه همینا چشمتو بستی و جعبه اکلیل رو گذاشتی تو جیبت رو رفتی خونه مردی که هیچ چیز دیگه ایی نداشت؟ میگه ۱۸ سالم بود و دنیام کوچیک. . . می پرسم حالا بعد از ۱۸ سال و یه دختر ۱۷ ساله واقعا می خوایی ازش جدا شی؟ میگه دیگه نمی تونم تحمل کنم. . . تاکی منتظر کمک شماها و دایی هات از اونور آب باشم؟ اینم که تکونی به خودش نمیده واسه بهتر شدن زندگیمون. . . میگم اینا کمک که نیست وظیفه ماست ، اما حالا با پیدا شدن سر و کله دوست پسر ۲۰ سال پیشت و ریختن این همه پول به پات همه چی حل میشه؟عمو کاظم نمی پرسه این موبایل یک میلیونی از کجا اومده؟ اون مایکروفر؟ اون قهوه جوش!؟ راستي تو اصلا قهوه دوست نداشتی که!! چرا اینو خریدی؟؟ اين لپ تاپ از كجا اومد؟ بهش كه نگاه مي كنم با نام بردن هر چي وسيله برقيه ، برق چشماش هم بيشتر و بيشتر ميشه. . .ميگه تازه 7 ميليون هم پول داده گذاشتم تو حساب دخترم و سفارش كرده كه بهش بگم دلش شور نزنه اگه دانشگاه آزاد قبول شد، اين هفت ميليون براي دانشگاه روژان !! با خنده ميگم خاله جان به اين مرد شريف و پول دار بگو ميشه حضانت يا قيوميت منم به عهده بگيره؟ |+| نوشته شده توسط دلفین در سه شنبه 11 تیر1387 و ساعت 14:20 |
... به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
هر كس كه به دعوت بازي "24 ساعت تا مرگ " لبيك گفته را مواخذه كردم كه اين چه نوع بازيست! از اين بازي بدم مياد و به هر وبلاگي كه ميروم ردي از آن مي بينم . . . چون مرگ گريبانم را سالهاست گرفته و نفسهايم را سنگين و صدا دار كرده . . . حتي همين امشب كه توي رختخواب غلت مي زدم تا بزور خوابم ببرد و بغض ناشي از مرگ يكي از نزديكان در آينده را قورت دهم سنگيني مرگ را لب تختم حس كردم كه نشسته و نگاهم مي كند . . .گاهي كه طره ايي از موي نرمم روي سرم به حركت در ميايد و ليز مي خورد حس مي كنم نفس مرگ است كه صورت به پشت گردنم چسبانده و با دم و بازدمش موهايم را بهم ميريزد. . . اين حس كشنده قطعا از زمان فوت پدرم روي من ثابت ماند و حالا روي روحم كنده كاري شده . . . از پدر بعد از گذشت ساليان ديگر چيزي جز چند خاطره گنگ برايم به يادگاري نمانده . . . صداي زيپهاي متعدد لباس پروازش ساعت 6 صبح . . . بوي ادوكلن بروت اش وقتي براي بيدار كردنم به اتاقم مي آمد و دست توي موهايم مي كشيد . . . ميز صبحانه به سبك آمريكايي اش ،نون هاي تست داغ و برش داده شده اش، ليوانهايي بخار آلود و دَمَري كه با آب داغ از سرماي زمستاني آن كاسته بود ، سماور هميشه براق مامان با قوري و حوله روي آن كه شيشه آشپزخانه درندش با فضاي سبز بيكران بيرون از خانه را مِه باران كرده بود . . . خنده هاي مخصوصش . . . صداي بوق پاترول . . . خبردار و صداي پاشنه هاي پوتين سربازش و در انتهای خاطراتم بوي كافور و پنبه هايي كه با بي حرمتي داخل بيني و گوشهايش كرده بودند تا جلوی فشار خون را موقع شستشو بگيرند. . . اينها تمام تجربيات من است از مرگ. . . مرگي كه نيم ساعت بيشتر مهمان پدرم نبود . . . يك مرگ تميز و شفاف براي او و شوكي به وسعت آسمان ها براي بازماندگانش. . . از خود واژه مرگ يا از به فعل در آمدنش نمي ترسم . . . از فرا رسيدن مرگ خودم هراسي ندارم . . . از احساسي كه گربيان بازمانده ها را ميگيرد فراريم . . . شبها موقع خواب ساعتها نفس هاي عميق مي كشم تا بغض هر شبه ام را قورت دهم يا توي گذشته سختم دنبال خاطره خوبي مي گردم كه جايگزينش كنم . . . با فكر آنكه اگر روزي بميرم و مادرم چه خواهد كرد، خواهرم با آن چشمان درشتش چه اشكهايي خواهد ريخت يا رضا بدون من چقدر سرگردان ميشود بغضم مي تركد . . . هر چند كه مي دانم عزا داري ها خيلي هم طول بكشد به سال نمي رسد و زندگي جريان دارد. . . اما غصه هميشه پايدار است. . .در مورد فوت عزيزانم با آنكه مي دانم افكارم بيمار گونه است اما جلويش را نمي توانم بگيرم و يك مو به موهاي سپيد ديگر زندگي ام اضافه مي شود . . . اگر 24 ساعت به مرگم مانده باشد تمام آنهايي را كه دوست دارم كه تعدادشان هم خيلي محدود است را دور هم جمع ميكنم و نمي گذارم از پيشم دور شوند . . . دستشان را از دستم جدا نمي كنم و ريه هايم را كه 24 ساعت بعد از كار خواهند افتاد را از بويشان انباشته مي كنم . . . پي نوشت : مخترع بازي را دوست ندارم . . . |+| نوشته شده توسط دلفین در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 14:8 |
آسمان و من
يه خال كوچك قرمز مادر زادي توي چشم خواهرم بود كه هميشه وقتي غربت بهمون فشار مياورد، اون خال رو مادرم بهانه مي كرد و از مدرسه مر خصي هامون رو مي گرفت و به سمت تهران راهي مي شديم . . . اون سال كه جنگ بود و بابا هم stand by ، مامان دست ما دو تا رو گرفت و راهي تهران شديم تا آب و هوايي عوض كنيم . . . توي هواپيما صميمي ترين دوست دوران مدسه پدرم كاپيتان پرواز بود اما وقتي براي خوشامد گويي به قسمت مسافران آمد مادرم براي آشنايي هيچ اقدامي نكرد و ناشناس بين مسافران نشستيم . . . اين حركت مادرم از درسهاي پدرم نشات مي گرفت كه هميشه اصرارداشت حريم دوستي و كار را از هم جدا نگه داريم . . . وسط هاي پرواز بود كه مهماندار بالا سر ما رسيد و به دعوت كاپيتان ما رو تا كابين هدايت كرد. . . توي كابين بعد از سلام و احوال پرسي كاپيتان هدفوني روي گوشم گذاشت و گفت صحبت كن . . . گفتم الو؟؟ صداي پدرم توي گوشم پيچيد. . . سلام دختر گلم!! خوش ميگذره اون بالا!!؟ از هيجان شديد به مانتوي مامان چنگ زدم. . خواهرم نيز هم تجربه من شد . . . مني كه هميشه دوست داشتم خلبان باشم توي اون لحظات، توي كابين خلبان و روي هوا از شوق واقعا دست و پاو رو گم گرده بودم . . . كاپيتان پرسيد دوست داري يه دكمه بزني؟ گفتم ميشه؟ بلندم كرد و دستم رو به سمت دورترين دكمه دراز كرد و گفت اينو بزن. . . دكمه رو كه فشار دادم يك مشت چراغ هاي ريز و رنگي بالاي سرم روشن شدند. . .انگار يك مشت اكليل پاشيده باشن. . . توي شب وسط اون آسمان سياه و لا يتناهي روشن شدن اون چراغ ها توي كابين برام مثل قصه مسافر كوچولو بود كه سوار بر يه ستاره دنباله دار پرواز مي كرد . . .از هيجان دست و پاهام منقبض شدند . . . كاپيتان به انگليسي به مامانم گفت she is so excited . . . وقتي منو گذاشت زمين من هنوز روي ابرها سير مي كردم از اون به بعد تا سالها جريان روشن كردن چراغ ها يكي از ناب ترين تجربيات زندگيم بود . . . تا اينكه ديشب وقتي براي بدرقه دوستي به فرودگاه رفتيم كاپيتان رو دوباره ديديم . . .از پشت كت اش رو كشيدم و به شوخی گفتم عمو ميشه تو كابين يه دكمه فشار بدم ؟ اصرار كرد تا دوباره خاطره رو تجديد كنه اما من نرفتم . . . به هيچ عنوان دلم نمي خواد ذره ايي از حال و هواي اون دوران در من تغيير كنه . . . اون شب وقتي رسيديم به تهران توي دفتر خاطراتم انشايي نوشتم با تيتر "ستاره ها را امشب من روشن كردم" . |+| نوشته شده توسط دلفین در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 13:24 |
من برای تو ایستاده ام
صف بانک وحشتناکه . . .جلو هم نمی ره . . . بوی تن موتور سواری که جلوم ایستاده داره اشکم رو در میاره . . . صدای جیرینگ جیرینگ دو تا سکه حلبی که به جای شیخک از تسبیح آخوند پشت سرم آویزون شده به همراه ذکر های نامشخصی که از زیر اون همه ریش بیرون میریزه مثل صدای یه مشت میخ توی قوطی حلبی اعصابم رو تکه تکه می کنه . . . یه شیشه از در ورودی بانک به خاطر صیقل خرابی که بهش داده اند دنیای بیرون رو مثل فیلمها نشون میده . .. شیشه اش انگار جادوییه . . . آدمهای کوتاه قدی که فاق شلوارشون تا زیر گلوشون رسیده یا بچه ایی که بستی دستش از خودش بزرگتره مدام از پشت شیشه در حال زندگی اند . . .سرم رو می زارم روی سنگِ سردِ پسشخوانِ بانک و به بیرون خیره می شم . . . . رضا رو میبینم . . . زمان شاید مال چند روز دیگه باشه یا چند ماه دیگه . . . کنار خیابون ایستاده و داد می زنه ونک . . . ۷ صبحه . . . یه پژو ۴۰۵ با شیشه های دودی جلو پای رضا ترمز میکنه . . .رضا سوار میشه و وسط راه ماشین از مسیر اصلی خارج می شه . . . اما رضا رو میبینم که سوالی یا شکوایی نمی کنه چون فهمیده سوار چه ماشینی شده . . . این تجربه رو قبلا هم یکبار داشته . . . خودم رو میبینم که روزم آغاز شده و باز با تلفن دنبال رضا می گردم . . . باز مضطرب و پریشونم. . . باز اشک میریزم و دعا می خونم . . . اما این دفعه با تجربه تر از قبلم . . . زود خودم رو جمع و جور می کنم . . . اشک ها رو پاک می کنم و بلند میشوم . . . اووووم . . اولین کارم؟؟ باید برم دنبال طلاق . . . کارهای کاغذ بازی چند ماه طول می کشه . . . مهرم رو هم می گذارم اجرا . . . خانواده رضا هم مدام التماسم می کنند که از مهر چشم بپوشم . . . اما نمی توانم . . . به این پول نیاز دارم . . . توی این مدت جای رضا هم مشخص شده . . . فقط یک بار بهش سر می زنم . . از پشت شیشه با تلفنهای کثیف . . .سعی میکنم به صورتش نگاه نکنم . . . فقط یه سوال . . . بهم اطمینان داری رضا؟؟ جواب می ده دوستت دارم . . . گوشی رو پرت می کنم و به بیرون فرار می کنم . . . باید چند ماه صبر کنم تا اولین مرخصی به رضا داده بشه . . . دنبال عمو می گردم . . . گفته بود آشنا داره . . . شبونه ۵۰ کیلومتر می کوبم و می روم بیرون شهر تا شرایط "علی تیزه" رو بشنوم . . به دیده منت قبول می کنم و بر می گردم . . . ۶ ماه بعد برگه های طلاق با هزار بدبختی آماده است . . .نسخه هایش به دست رضا و خانواده اش هم رسیده . . .با کمک وکیل اندکی از پول مهرم را پیش میگیرم . . . مرخصی رضا نزدیکتر می شود . . . با آنکه از او طلاق گرفته ام اما الان خانه ماست . . . حرفی از فردا نمی زنم . . . تا شبِ فردا مثل مرغ سر کنده اینطرف آنطرف می پرم . . . همه چی آماده است و فقط آماده کردن رضا مانده . . . ساعت ۲ شب از خواب بیدارش می کنم . . . گیج است اما می داند باید به من اطمینان کند . . . با قرار قبلی ماشین پایین آماده است. . . سوار می شویم و می تازیم . . . لب مرز یک کوله پشتی به دستش می دهم . . . کوله پر نیست . . . مِهرم است که به دلار تبدیل کردم با برگه طلاق که به محض اینکه به یک کشور جدید رسیدی با ازدواجی دوباره بتوانی اقامتت را بگیری به اضافه یک دست لباس گرم و اندکی آذوقه . . . می بوسمش و سنگین بر می گردم . . . توی تاریکی شب ،کنار دامنه کوه تنها مانده ام و گوش به صدای پای رضا بسته ام که دور می شود و سایه اش که کم کم با تاریکی یکی می شود . . . پسرک دست فروش که در بانک را باز می کند جادوهای پس ِشیشه از جلوی چشمم محو می شدند . .
پست بالا حاصل افکار خسته و مالیخولیایی من می باشد و بس . . . نه جوک است نه قصه کوتاه نه یه نوشته هندی. . . گاهی اونقدر غرق در کابوسها می شوم که آخرش به اینجاها ختم می شود. . . . با تو ام "بی اسم" ! من برای فروش نوشته هایم به اینجا نیامده ام !! |+| نوشته شده توسط دلفین در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 16:13 |
یک گپ ساده
ميگم يه روز بچه بودم . . . حتي مدرسه هم نمي رفتم . . . اسم منو گذاشته بودن اشكبوس . . . دم به ساعت اشكم در مي اومد . . .سر نهار بود . . . ظهر تابستون . . . جمعه . . . ناهار كتلت داشتيم با يه عالمه سيب زميني كه عاشقشم . . . با خواهرم سر ميز دعوام شد . . . منم كه زر زرم هوا !! كتك كاري كرديم و من قهر كردم رفتم تو اتاقم . . . هر چي تو اتاق موندم كسي نيومد دنبالم ! مثل خاله ام كه اگر بچه اش غذا نمي خورد دق مي كرد كسي براي من دق نكرد !! آخر سر بعد از يكي دو ساعت كه معده ام سر و صداش در اومده بود رفتم آشپزخانه . . . رو ميز تر و تميز بود . . . در يخچال رو هم باز كردم . .. هيچي براي خوردن نبود . . . با سري افكنده رفتم پيش مامان . . . گفتم گشنه امه . . . مامان ماچم كرد و گفت بابات گفته اگه گشنه ات شد بري پيش اون . . . شرمسار تر از قهر بي موقع ام رفتم پيش بابا !!فكر كردم نهارم دست اونه !! به بابا گفتم گشنه امه . . . گفت نهارتو تقسيم كرديم بين خودمون و خورديم . . . گفتم چرااااا! گفت نهار امروزتو از دست دادي كه بفهمي وقتي قهر مي كني از سر ميز بلند نشي . . . زرنگ باشي كه اگر با كسي دعوات شد از خودت كم نذاري . . . با خواهرت قهر كرده بودي با شكمت قهر كه نكردي . . . زخم و زيلي هم اگر شدي سهمتو از دست ندي ! پرو پرو بشين و نهارت رو بخور و بعد پاشو . . . رضا گفت بابا دمش گرم . . . گفتم تا شب هم چيزي نخوردم كه واقعا درسي كه بهم دادن توي مغزم حك شه . . . درس خوبي بود اونروز اما بچه بودم و تا مدتها در تعجب !! اين يه تربيت تعجبي بود !! رضا مشكوك گفت خب؟؟؟ گفتم خب كه خب !! سعي مي كنم بچه ام رو در آينده خوب تربيت كنم اما درسي كه بهش ميديم بايد هم وزن هيكلش باشه !!
|+| نوشته شده توسط دلفین در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 0:24 |
رضا از وقتي كه اومده، سر جزوه هاشه . . .مثل هر شب ! ساعت 9 شبه . . . بهش مي گم وقت كردي اين آشغالها رو بزار دم در . . . ميگه خودت نمي بري؟؟ جواب مي دم محض رضاي خدا يه كاري هم تو بكن تو خونه !! در ضمن اين كارگرهاي روبرو ناموس ندارن اگه من آشغالها رو ببرم اون آشغال ها هم منو مي برن ! مي خنده و ميگه خب من مي برم و دوباره سرش رو مي اندازه رو نقشه ها و كتاباش . . . از وسط كتاب هاش مي كشمش بيرون براي شام . . . موقع شام هم نصف صورتش به كتاب هاشه . . . بهش مي گم 6 ساله با هم ازدواج كرديم و هيچ وقت نتونستم تورو بي كتاب مجسم كنم . . . ميگه عيب داره؟ ميگم نه !! 6 سال تمام اوقات فراغتت مال خودت بوده و منم حرفي نزدم حالا چند ماه ديگه اش هم روش !!ميگه چرا حالا چند ماه!؟ ميگم آخه اگه جريان اون سفر برام درست شه ميرم اونجا و ديگه بر نمي گردم و تو بمون و تمام كتابات حالشو ببر. . . ميگه من كتابامو بي تو نمي خوام . .. ميگم. . . هوووووم يييييه شيش سالي دير جنبيدي !!! ميگه تو بر مي گردي !! ميگم هووووووم يييييه نَموره اشتب مي كني ! شام رو مي خوره و از بغل سفره دوباره عقب مي كشه براي كتاباش . . . آشغالها هنوز گره خورده توي سطلند . . . دوباره ميگم هاي حاجي آشغالها تو را مي خوانند !! با سر ِ پايين ميگه الان . . .ظرف ها شسته و چايي هم دم كشيده. . . توي دستشويي آثار ريش زدن رضا مشهود است . . . بهش ميگم جان هر كي دوست داري ريش مي زني يه آب هم بريز آثاري از خودت به جا نذاري . . . از توي كتاب براي بار اِنُم ميگه باشه . . . از همون دستشويي مي پرسم چهار شنبه سوري كِيه؟؟ ميگه مي خوايي چيكار؟ ميگم مي خوام كتاباتو آتيش بزنم . . . خنده اش ميگيره اما ته چهره اش معلومه چيزي توي گلوش گير كرده. . . براي خودم چايي ميريزم و مي نشينم پاي تلويزيون . . . ميگه پس من چي؟؟ مي گم به آشغالهايي كه نبردي دَر . . . يك دفعه از كوره در ميره . . . با عصبانيت بلند مي شه و با سر و صدا در رو باز مي كنه و آشغالها رو بر مي داره . . . در با صداي محكمي بسته ميشه . . . با بدجنسي تمام داد ميزنم من يه چند صباحي اينجا مهمونتم باهام بد رفتاري نكن . . . تا سر كوچه چند دقيقه ايي طول
پینوشت: شاید بهتر بود جمله آخر پستم به جای گفتن حرف زبونم حرف دلم رو می نوشتم . . . غلط کردم . . .
تصویر فوق پازل لامصب اینجانب است که دیشب به اتمام رسید از دست سمت چپ و انگشت محترم اینجانب برداشت اشتباه نکنید!! |+| نوشته شده توسط دلفین در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 13:44 |
. . .عهد کردم که دگر می نخورم بجز
بین وسوسه و خود نگهداری یه خط باریکه . . .یا اصلا خطی هم نیست !! این دوتا بهم چسبیده اند . . اونقدر که گاهی حتی نمی دونی صورتت به کدوم سمته !! بین مقاومت برای وسوسه نشدن و جواب نه گفتن به اغوا یه خطه . . . نه خطی هم وجود نداره . . . انگار که لبهء دامن وسوسه افتاده رو یه گوشه ازدامن خویشتن داری . . . راه که میری فکر می کنی مسیرت درسته اما اگر نسیمی بوزه و یه گرد و خاک کوچیکی کنه جای پاتو می بینی که یکی اش این ور مرزه و یکیش اونور . . . برای نه گفتن به اشاراتِ هوس گاهی که توی شرایط بحرانی ایی قرار میگیری انگار که باید بزرگت ترین نیرو ها در تو تجلی پیدا کنه که دست به زانوهات بگیری و بلند شی و پشتت رو بکنی به هوس و در خلاف جهتش با تمام قوا بدوی و گر نه خیلی راحت می تونی تسلیم بشی. . . مرد و زن نمیشناسه این اغوا . . . محدودیت سنی نداره این وسوسه . . . وقتی بیاد و لذتش رو روی سرت بریزه مست میشی و مثل یه مسخ شده ها چشمتو می بندی و دنبال بو کشیده میشی و بو می کشی و بو می کشی و چشم بسته اونقدر جلو میری که بالاخره بعد از روزها یا حتی بعد از سالها صورتت با چیزی برخورد کنه . . .قدرت نه گفتن به صدای دل یه مرد می خواد . . . مرد عمل . . . نه گفتن کار هر کسی نیست . . . بین انتخاب دو حالت که یکی اش مال دل باشه و یکی اش مال منطق بی فکر ترین آدمها هم می دونن کدوم رو باید انتخاب کنند . . . اما مشکل کجاس؟ توی دو راهی ها معمولا عقل یه جمله کامل و دقیق و پوست کنده تحویلت می ده و می ره کنار و دل رو تنها می زاره که هی حرف بزنه و حرف بزنه و آسمون و ریسمون ببافه و بغل بغل دلایلی نه چندان مستحکم بیاره و فک بزنه و مثل زنیکه های شلخته وراجی می کنه و از بالا شستشوی مغزیت می ده و از پائین برای برنده شدن مدام تنقیه ات میکنه و تا به نتیجه نرسه ساکت نمی شه و باطری خالی نمی کنه . . . من قدرت نه گفتن رو توی خودم نمی بینم . . . اگر هم تا بحال به خیلی از وسوسه ها نه گفتم و دل به اغوا ندادم فقط از روی خوش شانسیه رضا بوده و بس . . . |+| نوشته شده توسط دلفین در پنجشنبه 16 خرداد1387 و ساعت 19:30 |
تو گواه باش خواجه، كه ز توبه توبه كردم
ديروز پيرزني كه با بدبختي ِ تمام هندوانه ايي به وسعت كره زمين را براي نوه هايش حمل مي كرد ؛ با تكريم و احترام سوار ماشينم كردم و به منزلش رساندم . . . تا سر منزل مقصود دعاهايش را به جانم ريخت و خوبها را برايم خواست . . . براي تكميل فريضه ميوه ها را تا آشپزخانه اش هم كشاندم . . . دم آخر گفت خدا گره از كارت باز كند دخترك . . . به قهوه دعوتم كرد و نتوانستم قبول كنم . . . سبُك از كار مثبتم و خوشحال از كوله باز پر از خير و بركتم به سوي خانه روان شدم . . . كليد كه به در انداختم صداي زنگ تلفن و صداي صاحب خانه و پيش در آمدش براي تخليه خانه اصلا ناراحتم نكرد . . . دارم مي روم پيرزن را با تمام ميوه هايش بزور سر جاي اولش برگردانم!
|+| نوشته شده توسط دلفین در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 15:42 |
. . .فرشته حق یارت باد
دوم خرداد بود . . . يه روز قبل از آزاد سازي خرمشهر. . . من و خواهرم به لطف آبله مرغان توي خونه براي خودمون وول مي زديم . . . بوي كيكي كه مامان براي لوس كردن ما داشت مي پخت تمام بلوك رو برداشته بود . . . پايگاه توي سكوت محض بود . . . سر صبح صداي پاترول ها و جيپ ها . . . صداي پوتين ها و مارش نظامي شلوغ خودش رو كرده بود و حالا ساعت يازده توي حرم گرماي بيابون اصفهان فقط صداي سكوت بود و سكوت . . . انگار كه توي يه چاله بزرگ و عميق و سياه افتاده باشي . . . سكوتش اونقدر زياد بود كه گاهي احساس مي كردي نا شنوا شدي . . . ساعت 11 بود كه صداي در اومد . . . از شيشه هاي مربع مربع در ورودي رنگ لباس پرواز بابا و هيكل دوست داشتني اش قابل رويت بود . . . سر مست دويدم . . . در كه باز شد بوي جهنم توي خونه پيچيد . . . انگار كه صداي پاي عقرب هاي زير بلوك هم توي خانه ميامد . . . حالت بابا عادي نبود . . . به لباس پروازش تمام تجهيزات هواپيما وصل بود . . . انگار كه وقتي فرود اومده خودش رو از توي كابين كنده باشه . . . حس كردم چيزي عادي نيست . . . اما حماقت بچگي دلم رو به استرس نينداخت . . .مامان كه معلوم بود شوكه شده اما با طمانينه بابا رو سوال پيچ مي كرد . . . خيلي استاد بود توي اينكار. . . به قول خود بابا زنان خلبان ها همان خود خلبانند . . . بابا همونجا با پوتين نشست توي درگاهي . . . سرش پايين بود و غرور مردونه اش اجازه خروج هيچ اشكي رو نميداد . . . با ناراحتيه تمام به مامان گفت . . . هواپيماي مسعود رو روي مرز خرمشهر زدن . . . دستش به پيشوني اش بود و هر از چند گاهي سري تكون مي داد . . . گفت براي شناسايي جسد من رو فرستادن . . . از مسعود چيزي نمونده بود . . . من رو هم كردن مسوول خبر به خانواده . . . عزيز تو كه مي دوني من چقدر از اين كار متنفرم . . . و مامان مثل يه كابين عقب خوب در عرض چند ثانيه اداره امور رو به دست گرفت . . .توي ختم، همسر شهيد رو با تمام قوا از جسد شوهرش دور نگه داشتند تا مبادا متوجه شود كه از مرد جوانش فقط پلاكي مانده و براي نمايش توي لباسهايش چيزهايي گنجانده اند كه قابل دفن باشد . . . ديروز موقع ديدن فيلمهاي زمان آزاد سازي اشك ها ريختم براي تمام كساني كه شغلشان گذشتن از جانشان بود . . . براي مسعود ها و براي جسد هاي بي تني كه نمي دانند و نفهميدند كه "در آخر" خرمشر را "خدا آزاد كرد" . . .
پی نوشت :
۱ . . . قصه بالا تلفیقی است از چند اتفاق ۲ . . . اصرار تلویزیون برای آزاد سازی خرمشهر فقط به دست خدا باعث شد این مطلب رو بنویسم . . . ۳ . . . چاکریم |+| نوشته شده توسط دلفین در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 8:49 |
. . .آنچه که گذشت
در دندانپزشکی نشسته ایم . . . جایی که از آن به شدت متنفرم . . . رضا زیر دست دکتر ناگهان تصمیم میگیرد دندان بالایی را که معلوم نیست چرا از ناحیه رشد کرده را بکشد . . .من اسمش را گذاشته بودم دندان آفساید . . . می کشد . . . وقتی وارد اتاق می شوم رضا را می بینم که انگار در عرض نیم ساعت چند کیلو از گوشتهای نداشته اش آب شده اند . . . پانسمان دهانش به خون آغشته شده و از لبانش می چکد. . . ناخودآگاه عضلات بدنم منقبض می شود . . . دکتر که با روحیات من آشناست . . . عمدا دندان کشیده را نشانم می ده . . . خون از آن ریشه بلند هم می چکد . . . آب دهانم را قورت نمیدهم . با خنده سعی می کنم هر چه را که دیده ام فراموش کنم . . . از طرف رضا با همه دست می دهم و تشکر می کنم . . . توی ماشین که می نشینیم رضا خون دهانش را تف می کند . . . نکن اینجوری رضا !! بزار لخته خون روی دندون ببنده . . . گفته تف نکن !! زضا سرش را با ماشین تکیه میدهد و محلم نمی گذارد. . . قیافه اش زرد شده . . . در مسیر چند بار ماشین را نگه می دارم تا دهانش را تخلیه کند و یا از من می خواهد پانسمانش را عوض کنم . . . موقع دست زدن به پانسمان سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم مثل یه دوش آب سرد یا یه خواب دلچسب . . . بوی دهن رضا توی ریه هایم می پیچد . . . تا خانه مثل مادری که تمام حواسش به بچه اش است مدام رضا را تیمار می کنم . . . رضا را می گذارم و خودم به خرید می روم . . . گاز استریل . . . بستنی. . . شیر کاکائو . . . خانه که می رسم رمقی ندارم . . . رضا داخل دستشویی مشغول تف کردن خون است . . . داد می زنم . . . تف نکن پدر سگ !!! بی حال روی مبل می افتیم . . . رضا مثل پسرک ۷-۸ ساله ملتمسانه به من نگاه میکند . . . اولین بارش است که جراحی ایی انجام داده !!! منم عقده دلی خالی می کنم و تند تند از ۳ عمل جراحی ام میگویم که هیچکدامشان را حضور نداشته . . . دلداریش می دم که صبر داشته باش بند میاید !!! شب می رسد و رضا همچنان به دستشویی تردد دارد . . . زیر سرش چند متکا میگذارم و می گویم نشسته بخواب و خودم هم هوشیار می خوابم . . .ساعت ۴ رضا را میبینم که لباس پوشیده و سرگردان دور خود می چرخد . . . کجای میری؟؟ روی کاغذ جواب می دهد که تو بخواب ! درمانگاه میروم . . . غریزی از جا می پرم و چند ثانیه ایی لباس می پوشم و ماشین را روشن می کنم . . . کاغذ به دست داخل می شود : الحق که بچه ارتشی هستی !! خواب آلوده و با لرز از سرما از سر لج جواب می دهم !! قربونم بری !!خنده اش میگیرد و لباسش خونی می شود . . . تا ۵ توی درمانگاها می چرخیم و با پانسمان جدید بر می گردیم . . . رضا آرامتر شده . . . خودم را توی رختخواب پرت می کنم . . . هنوز به خواب نرفتم که رضا صورتش را به طرفم می چرخاند . . . خواب است . . . بوی خون و الکل و دندانپزشکی توی بینی ام میپیچد . . . عق ام میگیرد . . . تا ۷ توی دستشویی نشسته ام . . . ۷ رضا از خواب بیدار می شود میپرسد دیشب نخوابیدم!؟ جواب می دم . . . چرا ! تو توالت !!! پانسمان رضا هنوز به دندانش است . . . می گوم دیگر بکنش !! می کند . . . خون دوباره جاریست . . . قصه دیروزمان امروز تا عصر ادامه میابد و در آخر دکتری از بخش بیمارستان هموفیلی ها !!!!! به دادمان می رسد . . . او بلد است خونی که بند نمیاید را در جا خفه کند هر چند که بیمارش هموفیلی نباشد . . . آمپولی می شکنم و روی گاز استریل میریزم و به زخم رضا فشار میاورم . . . رضا داد می زند و خودم های های گریه می کنم . . .در عرض نیم ساعت خون بند میاید . . . رضا انگار به خواب ابدی فرو رفته . . . برای خودم چایی دم می کنم تا خستگی در کنم . . . صدای اف اف توی مغزم میپیچد. . . دوست دوران کودکی ام است که قصد سورپرایزم راداشته . . . به مونیتور آیفون خیره می شوم . . . با خودم می گویم باز نمی کنم !! ۲-۳ سالی است که دیگر دوستی به این خانه راه نداده ام . . .توافق کرده ام با رضا . . . حالا که دنیای ما با بقیه کلی از هم سوا شده رفت و آمد با دوستانی که محرم اصرارشان نمی دانیم بیفایده است . . . اما در را بی اختیار می زنم . . . تا از پله ها بالا بیاید کلی فحش نثار خودم کرده ام . . . می نشیند و از طلاق و عشقش به تنیس می گوید . . . و من که از تمام نقاط بدن کوفته ام در دل خودم می شمارم . . . هزار و یک . . . هزار و دو . . . هزار و سه و با سر دوستم را تصدیق می کنم و پیش خودم فکر می کنم که دیگر رفت و آمد کردن با دوست بر مذاقم خوش نمیاید . . . زندگی ما از زندگی همه خیلی دور است و خیلی غیر قابل لمس . . . باز کردن مشکلاتمان هم برای یک دوست جز اتلاف انرژی سود دیگری ندارد . . . به اصطلاح خودم دیگر دارم کم کم نوچ * می شوم . . . حضور مهمان نا خوانده باعث نا آرامی من شده . . . آنقدر قیافه ام کلافه شده که خودش بلند می شود و می رود . . . در را که می بندم پشت آن می نشینم . . . رضا از خواب بیدار شده و دوباره می پرسد هنوز نخوابیدی!؟و من جوابی نمی دهم . . . سینه خیز به سمت تخت می روم . . . از خواب که بیدار می شوم یکدسته گل رز سیاه بالای سرم است . . . رضا با دست خط کج و کوله اش نوشته . . . شرمنده بخاطر زحمات . . . میبینم بالا سرم با لبخند ایستاده . . .ملحفه را روی سرم می کشم و یواش می گویم . . . قربونم بری !!!
|+| نوشته شده توسط دلفین در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 17:28 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 پيوندهای روزانه
پرنیانپرنده مهاجر ساسوشا پرنسس آرزو لیلی اسکارلت یک فنجان آرامش داغ برای دلم مومو خاتون آریا سگ سیبیل ستاره قطعه ایی برای نشنیدن. . .حسین روزنامه دیواری لیمو بانو گربه و گنجشک مارال حاج باران ××× فریدا××× دزیره نسرین روژین اقلیما آرشيو پیوندها پيوندها
دانلود كتابخلبانان شكاري الويس پريسلي كتاب هاي صوتي قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |