تبليغاتX
فاصله ، نهایت نزدیکی
فاصله ، نهایت نزدیکی
با که سخن گویم ؟

 ديروزها :

صندلي اپن آشپزخانه را به سمت اتاق خر خر مي كشم. مامان يك ريز حرف مي زند . برو هم يه آب و هوايي عوض مي كني و هم . . ميگويم هيس اصلا نمي خواهم بشنوم. ميگويد هم از رضا يه كم دور ميشي و هم يك  سفري كردي. ميگويم حق نداشتيد بدون مشورت با من  براي ويزا اقدام مي كرديد. مادرانه ميگويد بد قلقي نكن! خيلي خوبه برات بخدا. صندلي را جلوي كوه اثاث هاي كارتن بندي شده ام مي گذارم در حالي كه صندلي لق مي زند سعي بر بالا رفتن دارم. مي گويم من كه راضي نيستم . كجا برم وقتي رضا اون تو تنها نشسته؟ من تنها چشم اميدشم. به كي زنگ بزنه؟ كي بره ملاقاتش؟ نمي تونم! مي فهمي؟ نمي تونم! دلم! دلم اينجاست! مي فهمي؟ والا بخدا اگه بفهميد. مي خواهم كتابهاي رضا را از ميان يكي از كارتن ها بيرون بكشم. مي خواهد شب درس بخواند براي فوق ليسانس اش. به مامان بر مي خورد. غر مي زند. من در جواب داد مي كشم . دادي از ته دل . قهر مي كند . مرا تنها مي گذارد. از لجم كارتني را از وسط  بيرون مي كشم. تعادلم با انبوهي از اثاث بهم مي خورد. با تمام زندگي ام نقش زمين مي شوم.صداي وسايل آشپزخانه ام از كارتني كه كنارم مي افتد بلند مي شود. آلبومي به بيرون پرت ميشود . پاره می شود. پخش می شود و عكسي از من و رضا روی زانويم مي افتد. گريه مي كنم . قاشق چنگالهاي خانه ام را به بغل مي كشم و مي بوسم. مامان سراسيمه از صدا در چارچوب در ایستاده  است. عكس را نشانش مي دهم : بهشت من اينجاست . می فهمید؟ اینجا !! چرا به جهنمم مي فرستيد؟

 

يواشكي ها:

 سيستم كامپيوترم را با مامان از انباري بيرون مي كشيم. خاكي و عصباني ام. مي خواهد دستگاهي توي خانه باشد تا برايش از خودم و خواهرم و نوه جديد عكس بفرستم . و او بنشيند ايميل چك كردن را ياد بگيرد. و مدام چك كند. و مدام عكس بيشتري طلب كند . بيشتر.  و بيشتر. و من نمي گويم كه به خواهرم هم تازگي ها حسودي مي كنم. كه بايد بروم پيشش و در شاديشان سهيم باشم و شبها بخاطر  كمبودهايم گريه نكنم تا مبادا فردا از چشمهاي قرمزم كم آوردنم را بفهمنند. اثاثها را جابجا مي كنيم و بر مي گرديم بالا.  در آسانسور مانيتور سنگين را جا به جا مي كند و مي گويد الهي بميرم. تنها چجوري اين همه اثاث رو جابجا كردي؟ بعد گريه ميكند . كه رضا را كه بردند او هم نبود. كه نبود تا با من بيايد و ضجه بزند . كه بيايد و وسط زندگي ام بنشيند  و با من مرثيه سرايي كند. كه لگد بزند به در اتاقها يا در حمام جيغ بكشد . مي پرسد چرا هر دفعه راجع با اثاث كشي ات مي پرسم جوابي نمي دهي؟ و من باز جواب نمي دهم . و باز يواشكي به هومن فكر ميكنم كه مثل يك همسر  در دوران طوفاني ام پشتم ايستاد . در جمع آوري اثاث كمكم آورد. گريه هايم را تحمل كرد. شام و نهارم را به دست گرفت و دست قدرتمندش را از پشتم بر نداشت.بالا كه مي رسيم با همان دستهاي خاكي سراغ تلفن مي دوم. خود هومن گوشي را بر مي دارد. مي گويم سلام. صدايش مي لرزد وقتي با شوق مي گويد عزيز دل هومن . . . ميگويم  بهت بدهكارم. و اگر بخواهم  جدول بندي كنم آنقدر كه تو برايم همسر بودی رضا نبوده. و مديونتم .شايد داشتن تو لياقت ميخواهد كه من ندارم  . و در آخر ببخش كه ديوانه وار عاشق رضا هستم . . .   

 

حزب بادها :

از درب اصلي اوين وارد مي شوم. نوبت مرخصي رضاست. مدارك را به سينه چسبانده ام. چادري را كه نمي توانم ثابت نگه اش دارم بازي اش گرفته است. كلافه شده ام. ياد كانال  "v" "O" "A"  مي افتم كه ديشب همين درب را نشان داد و من جيغ زدم كه ماماان !! بدو بيا اوين !! من ديروز اينجا بودم . و مادرم را تجسم مي كنم  كه با بغضي طنز آلود با خودش حرف مي زند و برميگردد آشپزخانه كه خدايا! دخترم با ديدن اوين ذوق مي كند! رفتار ها توهين آميزند.  بابا  يك روز گفت در دوران جنگ زنان خلبانان  همان خود خلبانند . و من داخل سالن و چادر به سر صدايش كردم كه بابا كجايي ببيني زنان مجرمان همان خود مجرمند؟ و  تا به سر صف برسم بارها شخصيتم را خرد كردند و من تكه هايش را از زير پاي ارباب رجوعان ديگر جمع كردم تا سر پا بمانم. جوابم كوتاه بود. از دادگستري دستور داده اند كه تا اطلاع ثانوي و تا رفع شدن شرايط بحراني كشور از اعطاي مرخصي به زندانيان ماده 226  معذوريم. بيرون مي خزم. تلفن زنگ مي زند . مامان است. چي شد؟ ميگويم هيچي. شبها الله و اكبر ديگر تعطيل . و براي آرام شدن هر چه سريعتر كشور  و به هم نریختن مرخصی  زندانی های سیاسی من دفعه ي بعد به رييس جهور فعلي راي خواهم داد !

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:53  توسط دلفین  | 

به یاد تمام جوانی و نوجوانی ام

 

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:1  توسط دلفین 

با هر الله اکبر تو را فریاد می کشم

رضای خوبم. در این روزهای سبز و سیاه من  و یا در این روزهای خاکستری ِ تو آنقدر سرم شلوغ است که حتی وقت ملاقات برای تو هم پیدا نمی کنم. توی خانه نشسته ام و با همه همراهم . با همه . با همه آنهایی که دوستشان دارم و این روزها برایشان اهمیتی ندارد تا همه آنهایی که تا همین دو هفته ی پیش توی تاکسی و خیابانها با وسواس فاصله ام را رعایت می کردم تا مبادا بوی بد تنشان به مشامم بخورد . همانهایی که  امروز توی خیابانها از جان گذشته ا ند .

اینروزها با همه هستم. با تمام کسانی که عزیزانشان شب به خانه بر نمی گردند اشک میریزم. با تمامشان می لرزم و گریه می کنم و دست و پایم را گم می کنم. من همراه همه آنها هستم چون راه بلدی هستم که مشق هایش را 5 سال پیش نوشته و دیگر تازه وارد نیست. با همه مادر ها و پدر ها، با همه ی همسرانشان مثل همان  5 سال پیش ِ خودمان روانه بیمارستان ها و سرد خانه ها می شوم. جسد ها را میبینم و پیر می شوم و با پیدا نکردنشان توی آن کیسه های مرگ همانجا میان آن همه  جگر گوشه و عزیز بیجان سجده شکر به جا می آورم.

رضای خوبم. نپرس چرا صدایم گرفته. از صبح تا شب دور از چشم مادر که نگران من است با خانواده های سرگردان راهی کلانتری ها می شوم و از جواب سربالا شنیدن نا امید نمی شوم.فرم پر می کنم و عکس پخش می کنم .  با همه آنها توی خیابان ها و کوچه ها بو می کشم  تا نشانی از گمشده ها پیدا کنم.حتی از جوبهای خیابانهای شخم زده شده هم نمی گذرم. امروز احترام خاصی برای همین همسایه هایم قائلم. برای همان پسرها با موهای عجیبشان که روزی مسخره می کردم که اگر جنگ شود اینها به جبهه فرستاده می شوند؟ نپرس چرا صدایم گرفته؟ شبها ساعت 10 بدون هیچ ملاحظه ایی یاد تو را فریاد می کشم و از هر الله و اکبرم صدها رضا و تمام رضاهای گم شده و زخمی را طلب می کنم. تمام رضاهای جوانی که ناگهان برده می شوند، ناگهان دادگاهی می شوند و در عرض 5 دقیقه به متهمی تبدیل می شوند که باید تمام جوانی و نشاطشان را با قفسی تقسیم کنند که نه جای عفوی دارد و نه جای ببخششی. نپرس چرا گریه می کنم رضا . من هر شب با تمام آن خانواده هایی که هنوز نمی دانند چه بلایی سرشان آمده سوگواری می کنم. با همه شان پشت درهای آهنی اوین آنقدر می نشینم  تا بلکه بشنوم گم شده ام آنجاست. و شب که سرم را بر بالش می سپارم ناخن به تشک می کشم و مدام زیر لبی حرف می زنم که چرا آنقدر  پست و حقیرم کرده اند تا  کارم را به جایی بکشانند که از زندانی بودنت شادمان باشم.

 

رضایم. این روزها اگر از من خبری نیست مرا ببخش. این روزها در حال دوباره زندگی کردم. با همان سختی هایش. با همسایه هایی که تا بحال ندیدمشان . چراغ به دست دنبال توییم . دنبال رضای همه ی  آن خانه های چشم به راه . . .

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:16  توسط دلفین  | 

 

 

ببینید نگاهی نو  چی گفته .           

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:37  توسط دلفین  | 

حسرت سرد

 

کارت سبز را محکم در پنجه هایم نگه می دارم تا توی این ازدحام گمش نکنم. تنه ها و لگد های بی قصد و غرض امانم را بریده. بوی نفس توی سالن تهوع آور است. این همه جمعیت برای روز شنبه عجیب است. تمام سالن را می کاوم. خانواده های جدید زیادند. همه سرگردان و گریان دنبال نشانی ایی از پسر یا همسرشان می گردند. اکثر جوابِ پشت میزی ها تکراری است. تا شماره اندرزگاه و سالن را ندهید نمی توانید ملاقات داشته باشید . گریه ها و قصه ها سالن را تبدیل به دیوانه خانه کرده. توی صف می ایستم و مثل همیشه دست و پایم می لرزد. گریه ام با نفسم آمیخته می شود اما باز جلویش را میگیرم. بعد از یک ماه دوباره می توانم دست در گردنش بندازم. بدون توجه به نگاه های سرزنش بار مسوول زندان. باز می توانم دست در موهای پر پشت و مشکی اش بکشم و مچ دست لاغرش را ببوسم. کارتم را از اسم خودم و رضا پر می کنم و تحویل می دهم و همان لحظه صدایم می کنند. عجیب است.یعنی از انتظار طولانی خبری نیست؟ از میان انبوه خودم را بیرون می کشم و به سمت در می روم. زن میانسالی قصه پسر کوچکش را می گوید که از وقتی باتوم برقی به بدنش خورده خوابش نمی برد و 37 ساعت است که بیدار توی اتاقش ول می خورد . و حالا دنبال پسر بزرگش آمده بلکه جزو شورشیان به اوین منتقلش کرده باشند. داخل که می شوم بدون حرف مرا راهنمایی می کنند. مسیر همیشگی را نمی رویم. می ترسم.می پرسم کجا می رویم؟  جوابی نمی شنوم. می خواهم برگردم. ترسیده ام. یاد درب آهنی سالن اصلی ملاقات می افتم. که یک سمتش ما روی صندلی های پلاستیکی می نشینیم و طرف دیگرش زندانی ها با دمپایی هایشان مدام قدم می زنند و به در می کوبند تا زودتر پا به سالن بگذارند و هول شوند و دنبال خانواده ایشان بگردند. سایه های پایشان از زیر در همیشه پیداست . و من همیشه روی صندلی مخصوص خودمان می نشینم تا از زیر در بتوانم پاهای رضا را تشخیص دهم . یاد صدای دمپایی پای رضا که می افتم حرفم را قورت می دهم و می روم. پله ها زیادند و مدام به پایین هدایت می شوم. نمی دانم کی دو نفر دیگر هم از پشت سر به من ملحق شده اند. بدون حرف. بدون صدا . به اتاقی آهنی می رسیم. در را باز می کنند  . نگاه اجمالی از اتاق قفس شیر را تداعی می کند . در نهایت احترام مرا روی صندلی ایی می نشانند و می روند. ترسیده ام. پشیمانم . می خواهم گریه کنم اما قورتش می دهم. آرام زیر میز روبرویم دست می کشم اما خبری از میکروفن نیست. دیوارها خالی و هیچ دوربینی هم در کار نیست. با من چکار دارند؟ نمی دانم. می نشینم و حرفی نمی زنم.

چهل دقیقه می گذرد و خبری نیست. می ترسم حتی از جایم بلند شوم . حتی صدای پایی هم نمیاید. یاد مادرم می افتم که اگر بر نگردم کجا دنبالم می گردد؟؟کمرم درد گرفته .جرات جابجا شدن هم ندارم. دلم برای در آهنی ملاقات و پاهای بی جوراب رضا تنگ شده. خدایا . فقط اتفاقی برای رضا نیافتاده باشه. خدایا . خدایا. در بی صدا باز می شود. مردی جوان بدون آنکه نگاهم کند عذر خواهی مودبانه ای می کند و به بیرون دعوتم می کند. از مسیر جدید دیگری بر می گردیم و من را به مسوول سالن اصلی ملاقات تحویلم می دهند.  سالن پر شده و صندلی همیشگی مرا هم اشغال کرده اند. یک گوشه می نشینم و منتظر باز شدن در می شوم. درب باز می شود. دستشان پر از تنقلات است.اکثر زندانی ها برای یک دیدار یه ربعه برای خانواده هایشان تنقلات و شربت می آورند. انگار که برای ملاقات بعدیشان رشوه بدهند. تک تک اسمشان خوانده می شود و از درب وارد می شوند. با کفِ دستی که منتظر مُهر "ملاقات حضوری" است. دستشان مهری می شود و به سمت خانواده پرواز می کنند. از شوق ایستاده ام. همه میایند و از رضای من خبری نیست. درب دوباره قفل می شود و من دعوت به نشستن سرجایم می شوم. همهمه و بوسه و بغل ها دیدنی است. از استرس  گوشه کارت سبزم را می جوم. رضایم کجاست؟ یک ربع پیر می شوم تا ملاقات تمام شود. به من اشاره می کنند که بنشینم و سالن خالی می شود. دلم می خواد دم درب روی زمین دراز بکشم و از درز آن دنبال پاهای رضایم بگردم. از همان دربی که من وارد شده ام چند خانواده دیگر هم هاج و واج داخل می شوند. داخل سالن پخششان می کنند. تنم آنقدر داغ شده که از روی مانتو حرارتش قابل احساس است. سرم را روی میز می گذارم و اشکهایم سرازیر می شوند.  اما در باز می شود . و رضایم را در چارچوب  میبینم. دستش مهر نمی خورد. به طرف من می دود. در آغوشش ذوب می شوم. مسوول نظارت داد می کشد فاصله را رعایت کنید. رضا گوش نمی دهد. میگویم نمی دانم چه شده؟ می خواهم تعریف کنم که مرا بردند زیر زمین. رضا حرفم را قطع کند که هیسس. آرام می گویم یک ساعت طول کشید تا . . . قطع می کند که هیسس . می پرسم چه شده؟ می گوید هییسس. می پرسد اذیتت کردن؟؟ می گویم نه.در نهایت احترام بود .قیافه اش آرام میشود. دستش را به پوست دستم می کشد. آنقدر روی دستم خم می شود که اشکش رو مچم میریزد. آرام می گوید تا بیرون شلوغ است به دیدنم نیا . می پرسم با شما کاری دارند؟ می گوید هیییس. زمزمه وار می گوید تو نیا و توی خانه بمان. خیالم اینجوری راحت تر است. می گوید اینجا مملو است پسر بچه ها و مردانی که توی درگیری های اخیر گرفتار شده اند. اوین شلوغ تر از همیشه است. توی راهرو ها و کف زمین ها با آدم فرش شده . آنقدر شلوغ است که از پس غذای همه بر نمیایند . امنیت و فشار بیشتر شده .حواسشان بیشتر از هر وقتی به ماست .فقط از خانه بیرون نیا .همین! می فهمم. دیگر حرفی نمی زنم. او هم ساکت می ماند. ده دقیقه فقط به هم نگاه می کنیم و پنجه ها را در هم گره می کنیم. داد مسوول زندان در میاید که فاصله را رعایت کنید. عقب نشینی می کنیم و ثانیه های بعدی پنجه ها دوباره در هم گره می خورند. مدام اشک هایمان را پاک می کنیم و در این فکریم که دیدار بعدیمان کی می تواند باشد.

 قلبم را توی همان سالن سرد می گذارم و بر می گردم. به اشک هایم مجوز راهپیمایی می دهم تا حرف دلم را بزنند . دم در زندان اوین زن میانسال را میبینم که با خوشحالی خبر پیدا شدن پسرش در اندرزگاه 7 را می دهد و انبوهی از مردم که درباره زنده بودن و زندانی شدن پسر زن میانسال با حسرت با همدیگر صحبت می کنند و نا امید متفرق می شوند.

 

 


*

روزنامه :

پیر و پیر و پیرتر می شیم ... همیشه آدم فکر می کنه بالاتر از سیاهی رنگی نیست... در حالیکه سیاهی این همه بالا و پایین داره.
مراقب خودت باش ...


روزنامه ی عزیزم . . . شنبه توی اوین یکی از بد ترین احساس ها رو تجربه کردم. وقتی هم بندی های رضا رو برای اولین بار یک جا دیدم . جوون . تحصیل کرده. موقر. دوست داشتنی و گرفتار . قصه های زیادی شنیدم که خیلی از روشنفکر ها و تحصیل کرده های مملکت به اشتباه پشت میله ها هستن . هر دفعه تک و توکشون رو دیده بودم. اما این شنبه من رو شکوند. اون همه استعداد و شخصیت و اصالت رو با دستبند به صف کرده بودند و اگر به احترام من که زن هم سلولی شون بودم بلند می شدن به بدترین شکل سر جاشون نشونده می شدن. شکستن من وقتی تکمیل شد که توی خونه با هزار بدبختی راجع بهشون توی اینترنت سرچ کردم. هم اتاقی های رضای من ، اون کسانی به نا حق پشت میله ها گرفتار و دور از همه متعلقاتشون هستن توی این دنیا جزو ایرانیان انگشت شمار و مایه ی افتخار همه ما هستن که توی بدترین شرایط هم بزرگی و وقار از وجودشون می بارید . . .
از وقتی برگشتم با احساس ترس و دلتنگی جدیدی دست و پنجه نرم می کنم . . تا کی می تونم فقط گریه کنم برای این همه کم لطفی خداوندگارا .؟؟ . .

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:1  توسط دلفین  | 

به سکوتت هم خشنودم

امروز التماس تو را کردم. که دست مرا بگیری و به گذشته برگردیم. همانجا. همان خانه ی قدیمی فرانسوی ساز و اجاره ای مان. با توالت پر از سوسکش. با همان آیفون تصویری  که تمام زندگی من بود. برای دیدن تصویر لاغر و قیافه ی مهربانت پای همان آیفون آشپزی کردم. ورزش هایم را انجام دادم و درسهایم را خواندم. هیچ وقت شیشه اش از دست بوسه های من تمیز نماند. دلم تو را می خواهد. در همان گذشته. که بیایی با همان چشمان سیاه و قرمز و بوی عطر بدنت. که بیایی و مرا ببوسی و سر شام چرت بزنی و من مدام زیر چشمی نگاهت کنم. که به بهانه چرتی یک ربعه سرت به بالش نرسیده نفس هایت منظم شوند و من پنجه میان موهای مشکی ات بکشم و خاکستری بودنش را ندید بگیرم. دلم تو را می خواهد و همان گذشته ها و بوسه های آماتور و به بغلش کشیدن های از حرص ات را. من ماه  هاست که تو را التماس می کنم که برگردی و دستم را بگیری تا تمام تنم مور مور ِ با تو  خوابیدن شود.

تو در زندانی و من در جهنم. میان عشق و تنفر تو پیر شدم. تجربه جدیدی است. گاهی آنقدر تحمل عشقت برای بدنم گران تمام میشود که به تنفر پناه می برم. این روزها از طناب عشقت فرار می کنم و از احساس تنفرم نسبت به تو مملو گناه.

بعد از 7 سال  به احساس عجیبی  برخورده ام .دیگر قطعا می دانم که  اگر تو نباشی  بدون شک من هم نخواهم بود. و این احساس در اوج سخت ترین شرایط، محکم ترین سندمن برای پیوند خوردن به وجود توست .

این نوشته برای توست. سالها بعد  در خانه خودمان که میان آرامش نو نهالمان زندگی را دوباره زندگی می کنیم این نوشته را خواهی خواند. که بدانی فرار این روزهایم از تو نه از سر دلسردی که از پرستیدن تو  است .

 


*. اگر حال و هوای پستم با روزگار تهران همخوانی ندارد دعوایم نکنید! بخاطر سابقه خراب من و رضا در این وادی  من  همانند منت ظری در خانه قرنطینه ام. . .

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 11:38  توسط دلفین  | 

جادوی او

 

دست در دست رضا آرام آرام قدم بر می دارم.در  یک محوطه عجیب سبز و ساکت که تمام کوچه های منتهی به آن با بلوک های سیمانی بسته شده. رد هیچ ماشینی بر آسفالتش دیده نمی شود. ترجیح می دهیم در سکوت قدم بزنیم و مدام دستهای همدیگر را سفت تر بفشاریم تا تمام این شش ماه دوری را جبران کرده باشیم. در این هوای گرم این محوطه به لطف سایه درختان انبوه و در هم گره خورده اش همیشه خنک و دلچسب است . صدای ملچ ملوچ کفش زنان و مردانی که روی آسفال خیس خورده  مشغول پیاده روی اند لذتم را دو چندان می کند. قدم می زنیم و هیچ نمی گوییم. نوری که از لا به لای برگها به سر و گردن رضا می خورد تمام سختی های این چند سال را نمایان می کند. موهایش که نقره ایی تر از همیشه اند و چین و چروک های صورتش که بلوغی دوباره را به نمایش می گذارند. از وقتی که برگشته کمتر حرف می زند مگر آنکه سوالی ازش پرسیده شود. دقیق تر و هوشمند تر از همیشه است. هیچ چیزی از چشمش دور نمی ماند . با آنکه تکیده تر شده اما نگاهش قدرتمند تر و مطمئن تر از همیشه است. از وقتی که برگشته، مدام به من زل می زند.  از وقتی که برگشته ، گره انگشتانمان از هم باز نشده است.

 

محوطه را دور می زنیم. می دانیم آخرش به کجا ختم می شود.از لا به لای درختان دربِ بزرگ و کشویی و دیوار بلندش پدیدار می شود. تمام درها کاملا بسته اند و فقط سر سربازانِ  با زمانهای متفاوت و حساب شده مثل بازی های آتاری بالا و پایین می روند و نمایان و محو می شوند. می پرسم  ̋ و اینجا کجاست؟  ̏ رضا با خنده جواب میدهد همانجایی که زندگی ام را به صلابه کشیدند. ناخودآگاه روبروی در می ایستیم. می دانیم که قدغن است اما می ایستیم.مردان و زنان در حال ورزش وقتی از کنار ِ دَر می گذرند ناخودآگاه سرشان را پایین تر می اندازند و حرفهایشان را قطع می کنند و بر سرعتشان می افزایند. انگار قوانین مربوط به این دَر آهنی در هوا جهت استنشاق پخش شده است. نگاه نکنید! نایستید! حرف نزنید! نزدیک نشوید.! عکس نگیرید. می دانیم قدغن است اما به در خیره می شویم. انگار که 5 سال اخیر از زندگیمان را روی در برای خواندن نوشته اند. رضا هم ایستاده. نفسش آرام اما کوتاه و چروکهای پیشانی اش عمیق تر از همیشه است.مسخ ِ مسخ است. دست پیرمردی به بازوی رضا می خورد و او را می کشد. زمزمه کنان می گوید اینجا جای خیره شدن نیست جوان. رضا به خودش می آید. دست مرا می کشد و بی حرف راه می افتد و به سمت سکویی که دور از درب وزار*ت  است می کشاند.

 

روی سکو می نشینیم .باز هم حرفی نمی زند و باز هم پنجه اش در انگشتانم گره خورده.زمان می گذرد. برای شکستن سکوت سنگین  به شوخی می گویم اگر می ریختند سرمان می توانستی بگویی بچه نترسانید که من از اهالی بند  9 *0*2 اوین هستم! لبخند تلخی می زند و مرا از گفته ام پشیمان می کند. دنبال موبایلم می گردم تا با آهنگی از فضای موجود فرار کنم. صدای لاستیک ماشینی که با سرعت به سمتمان می آید مرا در همان حالت خشک می کند.

 

رضا سرش پایین است و میگوید نترس. برای سوال و جواب می آیند.به خاطر توقف دم درشان. جلو نیا. خودم جواب می دهم. پژو 206 سفید رنگی مسافت 20 قدمی را با سرعت زیادی طی می کند و جلوی ما به صورت اریب می ایستد. انگار که سعی بر بستن هر راه فراری دارد.با ترمز شدیدش خاک و برگ جارو شده را به سمتمان می پاشد.سرفه ام میگیرد.  هم راننده و هم مرد بیسیم به دست ماسک دندانپزشکی زده اند. رضا را صدا می کنند. رضا آرام و گام به گام جلو می رود. دولا می شود و سرش را آنقدر داخل پنجره می کند که مرد بیسیم به دست مجبور می شود اندکی جا به جا شود. از بس سرفه کرده ام اشک در چشمانم جمع می شود. رضا را از بین آن همه اشک میبینم. تغییر کرده. خیلی تغییر کرده. دیگر مثل گذشته داد نمی زند. مثل خودشان پچ پچ می کند. به آنها فضای تکان خوردن نمی دهد. جوابهایش را انگار از حفظ  است. مکالمه طول می کشد. خودم را میبینم. من هم تغییر کرده ام. دیگر نمی ترسم. حس قدرتی که در وجود رضا ست به من آرامش می دهد. خیالم را که سالها پریشان بود را امروز آرام میبینم. راننده پیاده می شود و به سمت من می آید. به من نرسیده رضا سرش را از پنجره بیرون میاورد و می گوید،  با خانمم کاری نداشته باشید. باز هم اگر سوالی هست خودم در خدمتم. مرد بیسیم به دست داد می زند : حاجی! نیازی نیست. برگرد.  بر می گردد. با رضا دست می دهند و با همان سرعت بر می گردند.

 

 دوست دارم بپرسم که آنجا چه بر تو گذشته که آنقدر تغییر کرده ایی؟ گویا می فهمد . دستم را به سمت لبش می برد و می بوسد. دیگر نمی پرسم. اما راضی ام. راضی تر از همیشه.

 

فردا صبح از خواب بیدار می شوم. در رختخواب نیست. نامه ایی چند خطی برایم گذاشته : هفته پیش مرخصی ام را تمدید نکردند. نگفتم تا هولِ تمام شدن هفته را نداشته باشی. مواظب خودت باش تا برگردم. خواب که بودی بوسیدمت. رضا

 

باید باز برای برگشتنش انتظار بکشم. جایش خالی است. اما یک چیزی تغییر کرده. پنجه قدرتمند و گرم رضا انگار همچنان در پنجه ام گره خورده باقی مانده است.

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:59  توسط دلفین  | 

رییس من

راهروی دادسرا تمیز اما مُرده است. بوی عرق و پرونده  مشام را بدجوری آزار می دهد. ساعت هشت صبح است و تمام ما 24 نفر، سرمان به سمت دری است که قرار است  مسوول نظارت بر زندانها از آن وارد شود. سرباز ها از این در به آن در می دوند و پوشه های زرد فسفری را اینور آنور می کنند. با هر پوشه  همه بلند می شویم تا بلکه بتوانیم اسم ِ روی آن را بخوانیم تا حداقل دلمان راضی به آن شود که شاید پرونده مان در جریان است .روسری ام را تا آنجا که جا داشته دور سرم پیچانده ام تا هر منفذی  را پوشانده باشم. کم کم راهرو ها شلوغ میشوند و مردم سرگردان و مسخ از این اتاق به آن اتاق چشم میگردانند تا بلکه آشنایی ببینند یا راه منفذی برای شروع مکالمه ایی باز کنند و کارشان را پیش ببرند.زمان جلو می رود و پنجره های بسته با نامردی تمام راه ورود هوای تازه را می بندد. بویِ نفس ِ خیل جمعیت با خودش تهوع می آورد. خسته از نشستن شروع به قدم زدن تا جلوی دفتر مسوول مربوطه می کنم. روی میز منشی اش کوهی از پرونده زرد فسفری به چشم میخورد .همان وسط راهرو می ایستم تا دنبال علامت مخصوص پوشه ام بگردم و از گم نشدنش دلم آرام بگیرد. منشی رییس "آقای رضایی" با آن ریش حنایی و عینک مربع اش مشغول منگنه کردن تکه های زندگی مردم است که زیر دستش پخش شده. مردی عقب مانده با قیافه ایی وحشتناک روی میزش چایی می گذارد و به سمت در ، همانجایی که من در چارچوبش ایستاده ام  بر می گردد. همدیگر را ورانداز می کنیم. چرک و کثیف است. نفسهایش خس خس صدا می دهد. شلوارش کمر بند ندارد و گویا شورت هم پایش نیست. راه که می رود تمام تکه های زیر شلوارش چپ و راست می شوند. قبل از آنکه سینه به سینه شویم خودم را عقب می کشم. رد که می شود نگاهم نمی کند اما دندانهایش از لبخند بیرون میریزند.سیاه و فاصله دار. رضایی در حال جدا کردن پرونده هاست . با انکه دستور اکید داده اند تا کسی دم در نیاید اما من تکان نمی خورم. همانطور که سرش پایین است داد می زند چی می خواهید؟ پرونده را؟ میگویم نه. اما برگه های زیر دست شما، خلاصه ایی از زندگی من است . نگران سرنوشت اش هستم. داد می زند بنشینیید! و من رام شده به سمت صندلی ها بر می گردم. ناگهان سالن شلوغ می شود . مسوول نظارت بر زندانها با مهمانهایش وارد می شود. همه به هم میریزند. همهمه و فشار مضاعف می شود . مردم هنوز به او نرسیده اند قیافه هایشان حالت التماس میگیرد. مسوول نظارت بر زندانها با مهمانهایش به اتاق می رسند و بدون هیچ توجهی درب را می بندد. یک ربع بعد آقای رضایی از همان داخل اتاق داد می زند . تشریف ببرن همه! فردا بیایید. امروز جلسه قضات هست و به پرونده ها رسیدگی نمی شود. غر ها و داد ها بلند می شود و تا دم در دفتر می رود و به داخل نمی رسند. زود ساکت می شوند و ناگهان از آن ازدحام چیزی نمی ماند.از خیر چهار ساعت انتظارشان می گذرند و می روند. فقط من می مانم و مرد بدون شورت که سینی به دست با چند چایی خوشرنگ به سمت دفتر می دود. به من که می رسد آرام می کند و تقریبا چسبیده به من از کنارم رد می شود و من خودم را به دیوار می چلانم.ساعت 12:30 بعد از ظهر است  و من نمی دانم چرا نمی روم؟ پخش و پلا نمی شوم؟ غر نمی زنم؟ روی صندلی ها می نشینم و نمی دانم منتظر چه هستم. می دانم تا 2 بیشتر کار نمی کنند و ماندن من بیهوده است.

ساعت 2 ظهر است و من صندلی ام را تا نزدیک درب اتاق جلو کشیده ام.رضایی سرش به کارش گرم است و جلسه همچنان ادامه دارد و مرد بدون شورت مدام چایی می برد و سینی خالی بر می گرداند. بلند می شود تا دم درب می روم تا نگاه آخر را هم بندازم و بروم. ناگهان پشتم  چیزی احساس می کنم.بر می گردم. مرد بدون شورت، بدون سینی، خودش را به من چسبانده. نفسش بوی قیمه می دهد. چشمانش چپ است. می خواهم جیغ بزنم که زیر لبی می پرسد چه می خواهی؟بگو! بگو! بگو! با لکنت می گویم 2 ماه است برای مرخصی همسرم می آیم .لَنگ همین امضایم. شماره پرونده را می خواهد. می گویم. می رود.
5 دقیقه بعد با امضا ، چند مهر و یک مرخصی 10 روزه بر می گردد.

 

*دارم یک سری از مطالب قبلی ام رو بر می گردونم به آرشیو . اگر مدام پینگ می شم ببخشید.

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:20  توسط دلفین  | 

 

take a shot about your age  

:

http://www.sonnyradio.com/realage.html

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:52  توسط دلفین  | 

دیگه چه خبر؟

سلام به همه شماها که این چند وقت حواستون به من هم بوده توی این دنیای وانفسا . . .

من خوبم... پرونده به دست، دنبال یه نامه که چند ماه افتاده بود پشت شوفاژ  و انقدر ساختمون دادگاه انقلاب رو گشتم و انقدر شبا اونجا چادر زدم و صبحا چادر به سر همه رو برادر خطاب کردم تا بالاخره پیداش کردم. . .

رضا هنوز هموجاست که نباید باشه و منم هنوز همون شکلی ام که نباید باشم...

زندگی روز به روز سخت تر و سخت تر میشه و زندگی من یکنواخت تر....هر روز صبح توی سوراخ سنبه های دادسرای نیابت و ساختمون دادگاه انقلاب ، یا چپیده با چند تا متهم و دستبند به دست توی آسانسور، یا دنبال یه ک ون گنده با سوء استفاده از  قربون صدقه های اسلامی جهت گرفتن نیم خط نامه یا یه مهر پیزوری. برگشت به خونه ام هم تکراری تر از همیشه است. می رسم و پرونده ها رو می کوبم زمین که به من چه دیگه؟ گور باباش! و فردا دوباره ۷ کفش آهنی و ۷ کلاه آهنی و ۷ عصای آهنی ام رو بر می دارم و بدو.

فاصله که بین زن و شوهر بیفته، زندگی که بینشون جریان نداشته باشه یه عالمه دمل چرکین که معلوم نیست کی و کجا تشکیل شده اند یکهو میریزن روی سطح و چهره زندگی میشه چندش آور. اونوقت میگی ااااااااااه! کی حوصله داره بره دکتر پوست؟؟؟

*یه رازی رو بهتون بگم؟ در داروخانه های استان بوشهر به هیچ عنوان ک اندوم نمی تونی پیدا کنی. از دکتر داروخانه بپرسی ببخشید کان دوم دارید؟ انگار پایین تنه برهنه  واستادی وسط داروخانه اش . . .

 

پی نوشت :

موقع خوندن راز به من فکر نکنید!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:32  توسط دلفین  |